به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
پی نوشت۱:اگه فردا به سراغت اومدم...
پی نوشت۲:
کاغذای خط خطی
از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه
سرحال از اینکه آزاد شدند
نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدند
پی نوشت۳: John Lennon:
Imagine there's no Heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today
ميگم اگه بودي بايد ۱۵ آوريل امسال ۵۵۷ ساله ميشدي. فكر كنم ريشت تا كف پاهات رسيده بود. ابروهات روي چشمات رو پر كرده بودن. فكر نكنم مي تونستي يه لبخند خشك و خالي هم بزني. چه برسه به اين كه بخواي يه لبخند ژكوند بكشي.
در هر صورت كه ما خيلي با رمز و رازهاي شما حال مي كنيم...
در هر صورت که آقاي داوينچي تولدت مبارك!

Ordinary people discovered extraordinary abilities
زمین می چرخد. آن قدر که سرت گیج برود و بعد، هرچه آشغال در زندگیت مانده است را بالا بیاوری...!
سر من بدجور دارد گیج می رود...
پی نوشت: عکس از هیوا مسیبی بود!
می زنم به خیابان و زوم می کنم روی تک تک عابرهایی که از کنارم رد می شوند. توی این موقع روز، سوار تاکسی نمی شوم. تاکسی ها پر از بدبخت هایی ست که بعد از کلی سگ دو زدن از سر کارهایشان به خانه برمیگردند و مملو از بوی تند عرق. مادربزرگ می گفت اگر مرد بوی عرق ندهد باید بفهمی یک جای کار لنگ است. این روزها زن و مرد ندارد، همه بوی عرق می دهند. این روزها زن و مرد ندارد همه یک جای کارشان لنگ است. زن و مردهایی که لبخند به صورتشان عاریه است و بیشتر وقتها از بوی گندشان حالت تهوع می گیرم، نمی دانم، شاید هم از بوی گند آنها نباشد و من زیاد دنبال بهانه می گردم.
پی نوشت: ... با خود می گویم: من، من هستم و باید از چین پیشانی خود پیروی کنم، نه اینکه از دیگران تقلید کنم. تنها توجیه نوشتن برای من، خود زندگی است. چقدر حالا از غذا خوردن لذت می برم: باید خوراک های خیالی بپزم... .
"ویرجینیا وولف"
To look life in the face, always to look life in the face, and to know it for what it is. At last, to know it, to love it for what it is, and then to put it away
......
بی خوابی
مرد زود به رختخواب ميرود اما خوابش نميبرد. غلت ميزند. ملحفهها را مياندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه ميكند. دوباره چراغ را خاموش ميكند. اما باز نميتواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند ميشود. در خانهي دوست و همسايهاش را ميزند و پيش او درد دل ميكند و به او ميگويد كه خوابش نميبرد. از او راهنمايي ميخواهد. دوستش پيشنهاد ميكند كه قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشاندهي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همهي اين كارها را ميكند، اما باز خوابش نميبرد. بلند ميشود اين بار به سراغ پزشك ميرود. پزشك هم طبق معمول حرفهايي ميزند و مرد باز هم نميتواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر ميكند و مغز خود را ميپكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نميبرد. بیخوابي خيلي بدپيله است.
نوشته: ويرخيليو پيني يرا
برگردان: اسدالله امرايي